#پایان_تلخ_پارت_352


_قبلا مؤدب تر بودی !!

فکم از عصبانیت قفل شد ... با نفرت نگاش کردم که چرخید سمت مامان و گفت :

_تو براش تعریف کن ...

مامان نگاه اشکبارشو از عمو گرفت و به من دوخت ... با درد نگاش کردم و منتظر بودم بفهمم اینجا چخبره ؟؟ شل شد کنار دیوار و هق زد که عمو چرخید سمت من و گفت :

_عیب نداره خودم تعریف می کنم ...

منتظر نگاش می کردم ... جعبه ی سیگار و فندکی از جیبش بیرون کشید و یه نخ سیگار از توش بیرون کشید... خونسردیش داشت منو به مرز جنون می کشوند ... سیگارو گذاشت گوشه لبش و با فندک روشنش کرد ... در حالیکه فندک و جعبه ی سیگارشو توی جیبش میزاشت پک محکمی به سیگارش زد و با اخم گفت :

_سی و دو سال پیش بود ... تازه بیست سالم شده بود...

خیره به زمین لبخند تلخی زد و گفت :

_سپهر هجده سالش بود ... با اینکه توی سن بلوغ بود اما از من جذاب تر بود ... همیشه مرکز توجه بود ... چه توی خونواده ، چه توی فامیل ، چه توی محله ، چه ...

آهی کشید و ادامه داد :

_چه بین دخترا ... این بود که به زمین زیر پاشم فخر می فروخت ... قد بلند بود و اندام پری داشت ... هر چی می پوشید بهش میومد ... صورتشو انگار خدا سالها روش کار کرده بود ... پوست گندمی ، چشمای درشت میشی ، ابروهای کشیده مشکی ، موهای ل*خ*ت مشکی ... نفس من یکی براش می رفت چه برسه به بقیه ...

پک دیگه ای به سیگارش زد و با اخم گفت :


romangram.com | @romangram_com