#پایان_تلخ_پارت_349

_بیا نزدیک ...

جلو تر رفتم و رو به روش ایستادم ... دستشو دراز کرد سمتم ... نگاهی به دستش انداختم و دستمو جلو بردم تا سوئیچ رو از توی دستش بردارم که یه لحظه درد شدیدی توی سرم پیچید و چشمام سیاهی رفت ... پاهام داشت شُل می شد که بیفتم زمین ... دستمو بلند کردم تا برای نگه داشتنم به دست مرد رو به روم چنگ بندازم اما بی حرکتی و خونسردیشو که دیدم نگام رنگ باخت و ول شدم زمین ... دیگه نتونستم چشمامو باز نگه دارم ... دستمو بردم سمت سرم که اصوات نا مفهمومی شنیدم :

_هنوز بهوشه !!

_چه سگ جونیه ... یالا بیهوشش کن ... معطل چی هستی؟!

گیج و منگ خواستم چشمامو باز کنم که سوزش و سردی سوزن رو ، روی رگ دستم حس کردم ... با چشمای تار فقط یه سایه رو به روی خودم دیدم و دیگه نفهمیدم چی شد ...

*

با حس مایع خنکی روی صورتم چشم باز کردم ... چند بار پلک زدم تا چشمام به نور عادت کنه ... هنوز پشت سرم درد می کرد ... نگاه گنگمو به اطراف دوختم و خودمو توی یه اتاق رنگ و رو رفته روی یه صندلی و دست بسته دیدم ... متعجب به فرد رو به روم نگاه کردم ... می شناختمش ؟؟

نه !! لبخندی زد و صاف ایستاد ... لیوان توی دستشو روی تاقچه پنجره کنارم گذاشت ... در حالیکه نگاش به من بود ولی مخاطبش من نبودم بلند گفت :

_بهوش اومد ...

همونطور گیج و متعجب به پنجره نگاه کردم که جز چند تا درخت خشکیده چیزی ندیدم ... با صدای باز شدن در نگاهمو چرخوندم سمت در ... متعجب به فردی که توی درگاه در ایستاده بود نگاه کردم پوزخندی زد و رو به پسری که آب پاشیده بود توی صورتم گفت :

_تو می تونی بری ...

و از جلوی در کنار رفت ... پسر سری تکون داد و از اتاق خارج شد ... با بسته شدن در نالیدم :

_عمو !!

romangram.com | @romangram_com