#پایان_تلخ_پارت_348
_حالا بیا در آغوش اسلام ...
با خنده دستامو از جیبم بیرون کشیدم و بغلش کردم ... سروش آخرِ معرفت بود ...
*
سرمو از شیشه بردم داخل و با اخم زل زدم به صورت سرد و جدی بشیری ... خونسرد گفت :
_برو ببینم چیکار می کنی !! امیدوارم زحمات دو ماهه ی منو از بین نبری ...
عصبی صاف ایستادم و بلند گفتم :
_اگه بخواین می تونین یکی دیگه رو جای من بفرستین...
لبخندی زد و گفت :
_جوش نیار پسر ... تو در جریان کارای من توی این دو ماه نبودی نمی دونی چی کشیدم تا این معامله جوش بخوره پس درک کن ...
با اخم سری به نشونه باشه تکون دادم که گفت :
_دیگه برو ...
بدون حرف ازش فاصله گرفتم ... نگاهی به اطرافم انداختم ... یه بیابون سر تا سر خاکی و خلوت ... سکوت مطلق ... به ماشین شاسی بلند مشکی نزدیک شدم ... یه مرد هیکلی سیاه پوش کنار ماشین ایستاده بود ... عینک دودی مشکی رنگی روی چشماش بود که نمی تونستم ببینم به کجا نگاه می کنه با فاصله ی پنج قدم ازش ایستادم که صداشو شنیدم :
romangram.com | @romangram_com