#پایان_تلخ_پارت_347

نیم نگاهی به سروش انداخت که داشت درو باز می کرد تا ماشینشو بیاره داخل ... سروش لبخندی زد و هلیا از کنارم رد شد و به طرف ساختمون رفت ... دستامو که توی جیب شلوارم فرو کرده بودم بیرون اوردم و به سروش نزدیک شدم ... طرف دیگه ی درو باز کردم و گفتم :

_به به ... آقا سروش !! خوش اومدی قربان ...

سروش اخمی کرد و همونطور که از در بیرون می رفت گفت :

_زر نزن که بدجور ازت شکارم ...

خندیدم که سوار ماشین شد ... از جلوی در کنار رفتم و سروش ماشینشو اورد داخل ... پشت ماشین من ماشینشو پارک کرد ... درو بستم و به طرفش رفتم که داشت از ماشینش پیاده می شد ... ماشینو دور زد و نزدیکم شد ... لبخندی به صورت اخموش زدم و دستمو دور گردنش انداختم و با هم همقدم شدیم ... با خنده گفتم :

_آقا گردن من از مو باریک تر ... نوکرتم بخدا !!

دلخور گفت :

_خیلی بی معرفتی امیر ...

نیشم بسته شد ... دستمو از گردنش جدا کردم که ایستاد ... منم روبروش ایستادم و سرمو پایین انداختم ... دستامو توی جیب شلوارم فرو کردم و آروم گفتم :

_غلط کردم ...

با خنده زد زیر آواز :

_تکیه کردم بر وفای تو ... غلط کردم غــــــلط ... خاک تو سرت امیرحسین ... غلط کردی غـــــلط ...

با خنده سرمو بلند کردم و نگاش کردم ... چشمکی زد و دستاشو از هم باز کرد و گفت :

romangram.com | @romangram_com