#پایان_تلخ_پارت_346


_خب دیگه چه خبر ؟؟ زندگی مجردی خوش می گذره ؟؟

لبخند تلخی زدم و قندی برداشتم ... توی دهنم گذاشتم و گفتم :

_خوبه ...

فنجونمو بردم سمت دهنم و شروع به خوردن کردم ... خیره شدم به تی وی که مامان گفت :

_من برم میزو بچینم ...

سری به نشونه باشه تکون دادم و مامان از جا بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت ... فنجون خالی چاییمو توی سینی گذاشتم و دراز کشیدم روی مبل ... ریموت رو برداشتم و کانالا رو بالا پایین کردم ... نگاهم به صفحه تی وی و فکرم به فردا بود که نفهمیدم چطور نیم ساعت گذشت و صدای اِف اِف بلند شد ...

ریموت رو پرت کردم روی مبل و رفتم سمت آیفون ... توی مانیتور تصویر هلیا نقش بست ... لبخندی زدم و کلید رو فشردم ... گوشی رو برداشتم و گفتم :

_بیا تو ...

گوشی رو سر جاش گذاشتم و درو باز کردم و رفتم بیرون ... پله ها رو یکی یکی پایین رفتم و رفتم سمت در ... هلیا اومد داخل و سروش هم پشت سرش ... هلیا با دیدنم لبخندی زد و گفت :

_سلام ...

با خوشرویی گفتم :

_سلام ... برو داخل !!


romangram.com | @romangram_com