#پایان_تلخ_پارت_345

بد می گذره ... خیلی بد !! اما در جواب سروش گفتم :

_خوب ... داداش امروز چیکاره ای ؟؟

_چطور ؟؟

_ناهار با هلیا بیاید خونه مامان ...

_آخ که من می میرم واسه مفت خوری ...

خندیدم که گفت :

_نیم ساعت دیگه اونجاییم ...

و نزاشت حرفی بزنم و تماسو قطع کرد ... خندیدم و سری به تاسف تکون دادم که صدای مامانو نزدیک خودم شنیدم :

_چی شد ؟؟

گوشیمو پرت کردم کنارم روی مبل و به مامان که سینی چایی رو ، روی میز گذاشته بود و داشت می نشست نگاه کردم ... گفتم :

_گفت نیم ساعت دیگه اینجان ...

سری به نشونه مثبت تکون داد ... خم شد سمت میز و فنجون چاییشو از روی میز برداشت ... نگاهش که به من خورد متعجب شد ... داشتم با حسرت نگاش می کردم ... نکنه این آخرین باری باشه که می بینمش ؟؟

با لبخند نگامو ازش گرفتم تا پی به حالم نبره وگرنه خودمو لو می دادم ... فنجونمو برداشتم و ریموت تی وی رو از روی میز برداشتم و روشنش کردم ... یه فیلم ایرانی در حال پخش بود ... کنترل رو روی میز گذاشتم که مامان گفت :

romangram.com | @romangram_com