#پایان_تلخ_پارت_342


*

بوقی زدم که در باز شد ... لبخند اومد رو لبام !! از روی بوق زدنم تشخیص می داد کی میام ... از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت در ... کامل بازش کردم و دوباره برگشتم سمت ماشین ...

سوار شدم و وارد حیاط شدم و زیر سقف پارکش کردم ... پیاده شدم و همونطور که دزدگیرشو می زدم رفتم سمت در ... بستمش و به طرف ساختمون راه افتادم ... صدای سنگ ریزه های کف کفشم بهم حس خوبی می داد ... از پله ها بالا رفتم و دستمو بردم سمت دستگیره که در باز شد و چهره ی خندون مامان نمایان شد ...

جلوتر رفتم و کشیدمش تو بغلم ... عمیق نفس کشیدم و گفتم :

_سلام نفسِ امیر ...

دستاشو محکم ابراز احساسات کرد و خوشحال گفت :

_چه عجب ... تو یه سری به مادرت زدی !!

شرمنده ازش جدا شدم و گفتم :

_شرمندتم بخدا ...

دستشو پشت کمرم گذاشت و هلم داد جلو ... همونطور که درو می بست گفت :

_دشمنت شرمنده باشه ...

کفشامو با یه جفت دمپایی ابری عوض کردم و رفتم توی پذیرایی و نشستم روی مبل ... مامان رفت توی آشپزخونه که گفتم :


romangram.com | @romangram_com