#پایان_تلخ_پارت_343

_مامان زنگ بزنم سروش و هلیا هم بیان ؟؟

مامان همونطور که تو آشپزخونه مشغول بود گفت :

_آره فکر خوبیه ... زنگ بزن بیان ناهار دور هم باشیم ...

گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم ... نمی دونم این چه حسی بود که بهم دست داده بود ... فردا قرار بود برم و جنسا رو تحویل بگیرم و برسونم به انبار ... این یه ماه به بدترین شکل ممکن سپری شده بود ... استرس عیجبی گرفته بودم ... دلم شور می زد همش حس می کردم اتفاق بدی قراره بیفته ... و با خودم عهد کردم که بیام و قبل از اینکه اتفاقی بیفته یه بار دیگه بی دغدغه کنار مامان و سروش باشم ... که بعد حسرت نخورم چرا یکم بیشتر ندیدمشون ...

سعی کردم حداقل یه امروزو به چیزای بد فکر نکنم ... شماره سروشو توی لیست مخاطبام پیدا کردم و لمسش کردم ... تماس که بر قرار شد گوشیو در گوشم گذاشتم که صدای پر انرژی و محکمش توی گوشی پیچید :

_به به ... داداش چلغوز خودم ...

لبخندی اومد رو لبام ... اون همه تشنج به خوب بودن مامان و سروش می ارزید ... گفتم :

_سلام داداش ...

_علیک سلام ... شماره گم کردی ؟!

خندیدم و گفتم :

_اون راهه مجید جان ...

_حالا همون !!!

_هلیا خوبه ؟؟

romangram.com | @romangram_com