#پایان_تلخ_پارت_336


لبخندی به روش پاشیدم و گفتم :

_عرشیا هیچی کم نداشت و نداره ... اون از هر لحاظ از من سرتر بود ... اما خب !!

به جای ادامه حرفم گفتم :

_شامتو بخور ...

پشت دستشو روی گونش کشید و سکوت دوباره بینمون حکم فرما شد ... لیوان آبمو برداشتم و تا ته سر کشیدم... از جا بلند شدم و همونطور که از آشپزخونه خارج می شدم گفتم :

_ممنون ... خوشمزه بود !!!

بدون توجه به تشکرم گفت :

_جایگاه من تو زندگیت چیه ؟؟

سر جام متوقف شدم ... چرخیدم سمتش و متعجب نگاش کردم ... جدی نگام می کرد !! سرمو پایین انداختم و صادقانه گفتم :

_تو آرومم می کنی ... با پای خودت اومدی تو زندگیم اما برای رفتن فقط تو نیستی که تصمیم می گیری !!!

لبخند محوی روی لباش نشست ... چرخیدم و رفتم توی پذیرایی ... روی کاناپه ولو شدم و ساعد دستمو روی چشمام گذاشتم و چشمامو بستم ...

نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای عسل چشمامو باز کردم :


romangram.com | @romangram_com