#پایان_تلخ_پارت_335

_خیلی دوستش داشتی ؟؟؟

مونا یه درد کهنه بود که هیچ وقت از یاد نمی رفت ... و عشقی که فراموش نمی شد ... اما زمان تونسته بود کمکم کنه با نبودش کنار بیام ... دیگه با حرف زدن در موردش بهم نمی ریختم و فقط متاثر می شدم ... سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و خونسرد گفتم :

_مونا اولین و آخرین عشقم بود ...

نگاهمو به چشماش دوختم ... برای اینکه برق اشکو توی چشماش نبینم سرشو پایین انداخت ... آب دهنشو قورت داد و آروم گفت :

_پس چرا به هم نرسیدین ؟؟

اخم کردم ... مسبب تموم اتفاقا دانیال بود !! اگه می زاشت ما با هم ازدواج کنیم الان مونای من زنده بود ... صدایی توی مغزم داد زد :

_تقصیر خودت بود ... تو خودخواه بودی !! ادعا می کردی عاشق مونایی اما بخاطرش حاضر نشدی وارد حرفه ی مدلینگ بشی تا بتونی به دستش بیاری ... و حالا ببین کجایی !!! بدون مونا ... توی حرفه ای که هیچوقت بهش فکرم نمی کردی و از اون بدتر منجلابی که توش دست و پا می زنی ... همکاری با عرشیا نقاط مثبت کم نداشت ولی تو با خودخواهی از دستش دادی ... مگه سروش تا حالا راهی اشتباه جلو پات گذاشته بود که نخواستی پا توش بزاری ؟؟

از فکر بیرون اومدم و آروم گفتم :

_پدرش مخالف بود ...

با بغض گفت :

_پس برای همین خودکشی کرد ؟

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که اشکش چکید رو گونش ... ادامه داد :

_عرشیا دوستش داشت ... خوشحال بود که کنارش آرامش داره !! بعد از اینکه فهمید خودکشی کرده داغون شد ... دلیلشو هیچوقت بهم نگفت فقط یه جمله رو مدام از خودش و من می پرسید ، اینکه مگه من چی کم داشتم؟!

romangram.com | @romangram_com