#پایان_تلخ_پارت_333

و من نفهمیدم چقدر با لبخند بهش خیره بودم ... نگام کرد و گفت :

_خب شام چی دوست داری بخوریم ؟؟؟

نگاهمو که دید لبخندی زد و بی حرف رفت سمت یخچال... به خودم اومدم و دراز کشیدم روی کاناپه ... پاهامو روی هم انداختم و گفتم :

_نمی دونم ...

کنترل تی وی رو از روی میز برداشتم و روشنش کردم ... نیم نگاهی بهش انداختم که داشت از توی یخچال تخم مرغ و گوجه خارج می کرد ... چشممو به تی وی دوختم و مشغول دیدن فیلم زبان اصلی ای شدم که هیچی ازش نمی فهمیدم ... فقط چون بزن بزن داشت خوشم اومده بود ... اونقدر غرق فیلم بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت ... با صدای عسل به خودم اومدم :

_امیرحسین شام حاضره ...

نشستم روی کاناپه و تی وی رو خاموش کردم ... از جا بلند شدم و همونطور که به طرف آشپزخونه می رفتم ریموتشو روی کاناپه پرت کردم ... وارد آشپزخونه شدم و با خنده به میز چیده شده و املت نگاه کردم و گفتم :

_همچین می گه شام انگار زرشک پلو با مرغ درست کرده!!!

تک خنده ای کرد و حرفی نزد ... صندلی رو عقب کشیدم و نشستم ... رفت سمت یخچال و پارچ آب رو برداشت و همزمان با بستن در یخچال گذاشتش روی میز ... نشست پشت میز و با لبخند گفت :

_خب ، شروع کن ...

تکه ای نون لواش جدا کردم و مشغول خوردن املت شدم... تو سکوت مشغول خوردن شاممون بودیم که عسل گفت :

_امیرحسین ؟؟

سرمو بلند کردم و همونطور که لقمه مو می جویدم سرمو به نشونه بله تکون دادم که گفت :

romangram.com | @romangram_com