#پایان_تلخ_پارت_331

نگاش کردم و داد زدم :

_من جزئی از شما نیستم ... نمی خوامم باشم !!

پوزخندی زد و گفت :

_انگار مادرتو یادت رفته !!

کلافه موهامو چنگ زدم و حرفی نزدم که گفت :

_این آخرین ماموریته ... و مهم ترینش ... و صد البته برگ بنده ی هممون ... فقط یه ماه فرصت داریم تا خودمونو براش آماده کنیم ...

*

داد زدم :

_این یکیو دیگه نیستم ...

و تماسو قطع کردم و گوشیو پرت کردم روی اپن ... خودمو انداختم رو کاناپه و سرمو بین دستام گرفتم ...

داشتم دیوونه می شدم ... صدای زنگ در با صدای آلارم اس ام اس گوشیم همزمان شد ... نفسمو با عصبانیت بیرون فرستادم و بلند شدم ... گوشیمو از روی اپن چنگ زدم و رفتم سمت در ... از چشمی در بیرونو نگاه کردم که عسلو دیدم ... درو باز کردم که مثل همیشه پر انرژی گفت:

_ســـــلام ... خوش اومدم ...

کلافه و عصبی بلند گفتم :

romangram.com | @romangram_com