#پایان_تلخ_پارت_330
و بدون اینکه منتظر باشه چیزی بگم یا خودش حرف دیگه ای بزنه تماسو قطع کرد ... زیر چشمی نگاهی به عسل انداختم که بی توجه مشغول صبحونه خوردنش بود ... چرا مثل دخترای دیگه هیچوقت نمی پرسید کی بود ؟؟ گوشیو پرت کردم روی اپن و رفتم سمت میز ... نشستم و خیره به زمین استکان چاییمو برداشتم و جرعه ای ازش خوردم ... با صدای عسل چشم از زمین گرفتم :
_غرق نشی ؟!
دستشو جلوم تکون داد که به دستش نگاه کردم ... لقمه ای توی دستش بود !! از دستش گرفتم و بی میل گاز کوچیکی بهش زدم ... اخمی کرد و همونطور که کره روی نون می مالید گفت :
_چی شده ؟؟ چرا چند روزه همش تو خودتی ؟؟
ناخودآگاه اخم کردم و گفتم :
_هیچی ...
*
_این بار کارت سخت تره ... باید حواستو خوب جمع کنی!!!
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم :
_پای منو از این بازی بکش بیرون ...
عصبی گفت :
_مثل اینکه یادت رفته ؟! تو دیگه جزئی از مایی ...
romangram.com | @romangram_com