#پایان_تلخ_پارت_329

کلید یدک خونمو بهش داده بودم که توی مواقع ضروری ازش استفاده کنه ... با ذوق گفت :

_خب برات صبحونه گرفتم دیگه ...

نشستم روی تختم و نگاش کردم ... یه تی شرت چسبون سفید تنش بود با جین مشکی ... موهای مشکی لَختشو دم اسبی بسته بود و چتریاشو کج روی پیشونیش ریخته بود ... صورتش آرایش ملایمی داشت که بی نهایت خواستنیش کرده بود ...

لبخندی رو لبام جا گرفت ... آروم گفت :

_ساعتِ خواب ؟؟

لبخندی زدم و گفتم :

_برو میزو بچین تا من دست و صورتمو بشورم و بیام ...

سری به نشونه باشه تکون داد ... از اتاق که رفت بیرون منم بلند شدم و رفتم سمت سرویس بهداشتی ... دست و صورتمو شستم و همونطور که با حوله صورتمو خشک می کردم از سرویس بیرون رفتم ... در اتاق نیمه باز بود ، کامل بازش کردم و رفتم بیرون ... توی آشپزخونه مشغول چیدن میز بود ... با فکری که به ذهنم اومد نا خودآگاه سرجام متوقف شدم ... چطور خونوادش اجازه دادن این وقت صبح از خونه بیاد بیرون ؟؟؟

سرمو تکون دادم تا از فکر بیرون بیام و رفتم توی آشپزخونه ... حوله رو ، روی اپن انداختم و پشت میز نشستم ... عسل هم پشت میز نشست و گفت :

_صبح شما هم بخیر ...

لبخندی زدم و دست بردم سمت نون ... تکه ای از نون بربری تازه جدا کردم و کمی مربا و کره روش مالیدم و بردم سمت دهنم ... استکان چایی رو جلوم گذاشت و خودشم مشغول شد ... توی سکوت مشغول خوردن صبحونه بودیم که صدای آلارم زنگ گوشیم بلند شد ... نفسمو کلافه فرستادم بیرون و لقمه مو که توی دستم بود روی میز گذاشتم ... از جا بلند شدم و رفتم سمت اپن که گوشیم روش بود ... گوشیمو برداشتم و به شماره نگاه کردم ... بشیری بود !! اخم کمرنگی کردم و جواب دادم :

_الو ؟؟

_دو ساعت دیگه سالن باش ...

romangram.com | @romangram_com