#پایان_تلخ_پارت_328
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت :
_هفت دقیقه دیگه بیشتر زمان نداریم ... بهتره سریعتر اینجا رو خالی کنیم ...
از جا بلند شد و من همونطور متحیر نشسته بودم ... سرم داشت می ترکید ... چطور اونقدر احمق بودم که متوجه نشدم ؟! از سادگی خودم حرصم گرفته بود ... شادی دستشو جلوم تکون داد و گفت:
_نمی خوای بگیریش ؟؟؟
با عصبانیت گوشیو از دستش کشیدم و از جا بلند شدم ... رفتم سمت در که صدای بشیری جلوی در متوقفم کرد :
_بچها می رسوننت ... ماشین جلوی دره ... یه سورن مشکی !!!
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و درو باز کردم و از سالن خارج شدم ... با حرص از پله ها پایین رفتم و از ساختمون خارج شدم ... نگاهمو به اطراف چرخوندم که متوجه سورن مشکی شدم که جلوتر از ساختمون پارک شده بود ... برام چراغ زد ... رفتم سمتش و عقب سوار شدم ... بدون حرف راه افتاد و من توی راه فقط به یه چیز فکر کردم که اون شخص کی می تونه باشه ؟!
*
با تکون دستی از خواب بیدار شدم ... طول کشید تا تشخیص بدم صدا متعلق به عسله :
_امیرحسین ... بیدار شو دیگه !!! برات صبحونه گرفتم ...
خواب آلود چشممو باز کردم ... چند تا پلک زدم تا به نور عادت کنم ... کش و قوسی به بدنم دادم و با خمیازه گفتم:
_تو اینجا چیکار می کنی ؟؟
romangram.com | @romangram_com