#پایان_تلخ_پارت_326


_پیاما و تماست چک می شد ... حدود ده دقیقه دیگه میرسن اینجا ... باید هر چه سریعتر از اینجا بریم ... چون می دونن که تو میای اینجا اما وقتی بیان و با سالن خالی مواجه بشن گیج می شن و ما بهتر می تونیم خودمونو تبرئه کنیم ... گرچه با بازرسی بسته ها متوجه می شن که اونا واقعا لباس بودن و می فهمن که رودست خوردن اما دیگه فایده ای نداره چون محموله ای که دنبالشن در حال خالی شدنه ... و نمی تونن هیچ جوره گیرمون بندازن ...

لبخند کجی زد و من تو دلم اعتراف کردم :

_این مرد خودِ شیطانه ...

با صدای پایی که بهمون نزدیک می شد سرمو چرخوندم و با شادی مواجه شدم ... گوشی ای رو گرفت سمتم ... با تعجب به گوشی توی دستش که با گوشی خودم مو نمی زد نگاه کردم و بعد نگاه متعجبمو چرخوندم سمت بشیری ... با لبخند گفت :

_اینم آخرین رد گم کنی ...

متعجب تر نگاش کردم که گفت :

_ردیاب دقیقا در جایی متوقف میشه که گوشیتو انداختی بیرون ... قطعا می گردن دنبال ردیاب و وقتی گوشیتو ببینن دنبال صاحب گوشی می گردن ... شخصی که ردیاب رو توی گوشیت کار گذاشته دقیقا شکل گوشیتو یادشه پس بهتره آخرین شکشونو نسبت بهت از بین ببریم ...

گیج گفتم :

_ولی اثر انگشت ...

خندید و گفت :

_تو پسر باهوشی هستی تعجب می کنم چطور گاهی اینقدر گیج می زنی ...

اخمی کردم که با لبخند ادامه داد :


romangram.com | @romangram_com