#پایان_تلخ_پارت_325
متعجب نگاش کردم که چشمکی زد و گفت :
_که خب با کمک تو موفقم شدم ...
همچنان مبهوت نگاش می کردم که گفت :
_من بهترین لباسا رو تولید می کنم چه نیازی دارم به اون لباسا ... مگر یه ویژگی خاص داشته باشن ... که اونم کم پیش میاد مجوز نگیره ... اما خب برای رد گم کنی احتیاج داشتم به اون لباسا مشکوکشون کنم ...
بی اختیار از دهنم پرید :
_کیارو ؟؟
و تو دلم کلی به خودم فحش دادم ... مگه نمی دونستم ؟! خندید و گفت :
_پلیسا رو ...
اخمی کردم که ادامه داد :
_همینم شد ... مشکوک شدن و در حالیکه محموله دروغین رو که تو جا به جا می کردی تعقیب می کردن من محموله اصلی رو صحیح و سالم رسوندم انبار ...
با بُهت نگاش می کردم ... یعنی تمام مدت من تحت تعقیب بودم ؟ جای تعجب نداشت چرا بشیری بزرگ از من کمک خواسته ... من فقط حواس پلیسا رو پرت کرده بودم ... عصبی شدم !! یعنی تمام مدت داشت منو بازی می داد ؟؟ من چقدر ابله بودم ... به سادگی خودم خندیدم ... خواستم حرفی بزنم که گفت :
_توی گوشیت ردیاب کار گذاشته شده بود که می تونم حدس بزنم کار کیه ... فقط دنبال یه فرصتم که از بازی بیرونش کنم ... برای همین ازت خواستم گوشیتو بیرون بندازی ...
نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com