#پایان_تلخ_پارت_318
_نمی خوام خودتو قاطی کنی ... فقط جایی که بهت می گم می مونی و منتظر رسیدن بار میشی از اینجا به بعد وظیفه توئه که جنسارو تا جایی که می گم حمل کنی ...
با اخم سرمو تکون دادم ... پشت میزش روی صندلی چرخدارش نشست و گفت :
_فکر نکنم نیازی به تکرار باشه ...
عصبی نگاش کردم و چیزی نگفتم که تک خنده ای کرد و حرفی نزد ...
*
روی مبل نشسته بودم و آرنجامو روی زانوهام گذاشته بودم ... انگشتامو توی هم حلقه کرده بودم و با استرس با نوک کفشم به زمین ضربه می زدم ... نگاهم به گوشی روی میز بود که کی از شر این ماموریت خلاص می شم...
صدای آلارم زنگ گوشیم که بلند شد به طرف جلو خم شدم و به صفحه گوشی نگاه کردم ... اسم عسل روی صفحه چشمک می زد ... کلافه نفسمو فوت کردم بیرون و خواستم تماسشو بی جواب بزارم که صدای بشیری توی ذهنم جون گرفت :
_عادی رفتار می کنی ... نباید بزاری کسی از اینکه کجایی و چیکار می کنی با خبر بشه ... حتی اعضای خونوادت ... بخصوص اون دختر ... حس خوبی بهش ندارم !!
دیگه مطمئن بودم که قضیه فقط یه قاچاق ساده لباس نیست ... از بس توی این جریانات فرو رفته بودم که تازه رفتارای عسل برام شک برانگیز شده بود ... چطور یه دختر اینقدر راحت هر زمان که اراده می کردم پیشم بود ؟؟ هر چقدرم که آزاد باشه نمی تونه اینقدر راحت بدون اطلاع خونوادش به خونه یه پسر مجرد رفت و آمد کنه...
از اونجایی که توی تعریفاش فهمیده بودم به شدت به پدرش وابسته س و پدرش همیشه مراقبشه ... حتی عرشیا که به شدت غیرتیه و اگه می دید عسل با پسری در ارتباطه بی برو برگرد دخل پسره رو میورد ... ولی همش رفتاراش توی مراسم مونا بهم یادآور می شد که یه جای کار می لنگه ... اون جلوی پدر و برادرش آزادانه هوامو داشت و من هیچ ممانعتی از جانب عرشیا و پدرش حس نکردم ! با قطع شدن آلارم زنگ به خودم اومدم ... گوشیو برداشتم و خواستم شمارشو بگیرم که خودش زنگ زد ...
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم :
_الو ...
romangram.com | @romangram_com