#پایان_تلخ_پارت_317
_اَه امیرحسین ... اعصابمو خورد کردی خب ... چرا حرف نمی زنی ؟!
از پر حرفیاش عاصی شدم و داد زدم :
_خفه شو ...
از ترس تکونی خورد و شوک زده نگام کرد ... از صدای بلندم خودمم تعجب کردم ... حرفای بشیری ذهنمو آشفته کرده بود ... نمی تونستم با کسی در میون بزارم ... می ترسیدم از اینکه خطری مامان و عسل و سروشو تهدید کنه ... و حالا وراجی های عسل هم به کلافگی بیشترم دامن می زد ... بدون اینکه اخم یا گریه کنه ملایم گفت :
_امیرحسین چته خب ؟ چرا با من حرف نمی زنی ؟؟ از دیروز تا حالا تو خودتی ... چی شده ؟
گرمای دستش روی بازوم کمی آرومم کرد ... شاید بهترین راه برای فراموش کردن حرفای بشیری همین بود ... دستمو پشت کمرش بردم و کشیدمش تو بغلم ... سرشو روی شونم گذاشت و دستشو روی شکمم گذاشت ... صورتمو روی موهاش گذاشتم و عمیق بوییدم ...
گفت :
_چی داره اذیتت می کنه ؟؟
چشمامو بستم و سرشو بوسیدم ... داشتم آروم می شدم... نمی خواستم با حرف زدن آرامشمو بهم بزنم ... زمزمه کردم :
_هیس ...
حرفی نزد و خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد ...
*
در حالیکه به طرف میزش می رفت تا بشینه گفت :
romangram.com | @romangram_com