#پایان_تلخ_پارت_313
_یه کاری باید برام انجام بدی ...
نا خودآگاه اخم کردم و منتظر ادامه حرفش شدم که گفت:
_چند بسته لباسه که از دبی قراره به اینجا فرستاده بشه ولی خب به هر دلیلی گمرک مجوز ورودشونو نداده ... می خوام از مرز ترکیه ردشون کنم ...
اخمم غلیظ تر شد ... خب اینا چه ربطی به من داشت ؟؟ حرفی نزدم و فقط منتظر نگاش کردم ... خم شد روی میز و آرومتر ادامه داد :
_بدون گرفتن مجوز گمرک و به طور مخفیانه ...
ابروهام پرید بالا ... از بشیری متشخص بعید بود ... قاچاق اجناس !!! یکم مشکوک بود ... مگه این لباسا چه ویژگی خاصی داشتن که می خواست هر طور شده واردشون کنه ؟! لبخند محوی زد و گفت :
_تنها کسی که بهش اعتماد دارم تویی ...
دیگه سکوت جایز نبود ... با اخم گفتم :
_ممنون از اعتمادتون ... ولی من چنین ریسکی نمی کنم !! یعنی نمی تونم چنین ریسکی بکنم ...
تک خنده ای کرد که باعث تعجبم شد ... تا حالا ندیده بودم بخنده !! با پوزخند گفت :
_ردِ این ریسک به ضررته !!
دستم مشت شد ... تهدیدش اون هم اینطور واضح باعث اخمم شد ... چیزی نگفتم که اخم کرد و گفت:
_ببین امیر من ازت خوشم اومده ... نمی خوام خصومتی بینمون ایجاد بشه !! پس بهتره باهام راه بیای ...
romangram.com | @romangram_com