#پایان_تلخ_پارت_312
*
صدای مکرر فلش دوربین با صدای بشیری متوقف شد :
_امیرحسین ؟؟
کلاه کابوی روی سرمو برداشتم و نگاهمو به طرف بشیری سوق دادم ... نگاه منتظرمو که دید گفت :
_بیا اتاقم ...
و چرخید و وارد اتاقش شد ... کلاهو پرت کردم روی صندلی کنارم و رو به بچها گفتم :
_خسته نباشید بچها ... تا یه استراحتی بکنید برگشتم ...
و منتظر نموندم جوابی بگیرم و به طرف اتاق بشیری راه افتادم ... در زدم و با شنیدن صداش که می گفت :
_بیا داخل ...
درو باز کردم و وارد شدم ... صداش باعث شد مثل یه ربات کاری که گفته بود رو انجام بدم :
_درو ببند ...
درو بستم و نزدیک میزش روی مبل نشستم ... منتظر نگاش کردم ، پشت میزش روی صندلی چرمی چرخدارش لم داده بود و با نوک خودکار به میز ضربه می زد ... با همون صورت بی تفاوتش گفت :
romangram.com | @romangram_com