#پایان_تلخ_پارت_311

_آخ آخ ... دلبری نکن که عواقب داره ...

خندید و آروم گفت :

_به داشتنت می ارزه ...

خندیدم و همونطور که به طرف وسایل رنگ می رفتم گفتم :

_خب دیگه بهتره شروع کنیم ...

*

پتو رو کشیدم روش و لبخندی به صورت خواب آلودش زدم ... برعکس بقیه که توی خواب معصوم می شدن عسل اصلا چهره ی معصومی توی خواب نداشت ... بیشتر شیطون می شد ... کلید برقو زدم و از اتاق خارج شدم و بی صدا در اتاقو بستم ... بی خیال دوش گرفتن شدم ، ممکن بود بیدار بشه ... با خستگی خودمو روی کاناپه انداختم ... چشمامو بستم و با فکر به امروز لبخند اومد رو لبام!!

عسل خودشو توی دلم جا کرده بود ... تموم روز خونه رو تمیز کردیم و برق انداختیم ... با یادآوری رنگ زدن اتاق تک خنده ای کردم و زیر لب گفتم :

_شیطون ...

" با دقت فرچه رو به دیوار می کشیدم که صدام زد :

_امیرحسین ؟؟

برگشتم سمتش که زبری چیزیو روی صورتم حس کردم و بعد خیس شدن صورتم ... صدای خندش توی اتاق پیچید و من متعجب ایستاده بودم ... دستی به صورتم کشیدم و بعد به انگشتام نگاه کردم که فهمیدم خانوم فرچه ی رنگشو کشیده روی صورتم ... خندیدم و خیز برداشتم سمتش که پا به فرار گذاشت ... دنبالش می دویدم و اون جیغ می زد و من می خندیدم ... آخرم بین دستام اسیرش کردم و فرچه ی رنگمو روی صورتش کشیدم ... صدای خنده هامون کل خونه رو برداشت "

اونقدر خسته بودم که دیگه بدون فکر خوابم برد ...

romangram.com | @romangram_com