#پایان_تلخ_پارت_305
متفکر به اطراف نگاه کرد و گفت :
_دیگه !؟ آهان ... شیشه پاک کن هم می خوایم ... با چند تا دستمال تمیز ...
دستشو روی لبش گذاشت و با تفکر ادامه داد :
_دیگه همینا ... آهان با رنگ و وسایلش ...
تو تموم مدت فقط با لبخند نگاش می کردم که با ذوق پرید بالا و دستاشو کوبید بهم و گفت :
_خب شروع کنیم ؟؟
با خنده سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که گفت :
_پس تا تو بری رنگ و وسایل مخصوصشو بخری منم میرم طی و سطل پیدا کنم ...
با لبخند گفتم :
_باشه ... پس بمون هیمن جا الان بر می گردم ...
با ذوق سرشو به نشونه مثبت تکون داد ... رفتم سمت در... خونه سه خوابه بود که سمت راست خونه قرار داشت ... یه دالان مانند بود که وصل می شد به یه راهرو که توش چهار تا در می خورد ، سه تاش اتاق خواب بودن و یکیش سرویس بهداشتی ... اتاق وسطی بزرگتر بود و یه سرویس بهداشتی مجزا داشت ... لبخند اومد رو لبام ... اون زمان اتاق بابا و مامان بود ... اتاق سمت چپش مال من بود و اتاق سمت راستش اتاق کار بابا ... پذیراییش دو قسمت می شد و با دو تا پله بهم وصل می شدن ... قسمت پایینیش مبلمان شده بود و قسمت بالایی یه میز ناهار خوری سلطنتی هجده نفره ... آشپزخونه ش اپن بود ... سرتا سر پذیرایی پنجره بود و حیاطو کامل نشون می داد ... از خونه زدم بیرون ... چند تا پله می خورد و به حیاط متصل میشد ... سمت چپ حیاط یه استخر بزرگ بود و سمت راست یه تیکه موزاییک شده بود و یه سقف شیروانی قرمز داشت که بابا همیشه ماشینشو اونجا پارک می کرد ...
بقیه حیاط سنگ ریزه های سفید بود ... حدودا صد قدم باید می رفتی تا برسی به در اصلی ... رفتم سمت در و کامل بازش کردم ... رفتم سمت ماشینم که زیر سایه پارک بود ... دزدگیرشو زدم و با لبخند سوارش شدم ... ماشینو روشن کردم و عقب عقب از حیاط بردمش بیرون ... جلوی در نگه داشتم و پیاده شدم ... درو بستم و دوباره سوار ماشین شدم ... سیستمو روشن کردم و راه افتادم ! موزیک تکنوی مورد علاقم پخش شد ...
همزمان با آهنگ رو فرمون ضرب گرفته بودم و می روندم ... بعد از نیم ساعت رسیدم به مقصد ... ماشینو نگه داشتم و پیاده شدم ... دزدگیرشو زدم و رفتم سمت مغازه ... رفتم داخل و رو به فروشنده که پشت پیشخوان ایستاده بود و به گوشیش ور می رفت گفتم :
romangram.com | @romangram_com