#پایان_تلخ_پارت_304


متعجب نگاش می کردم که گفت :

_وایی امیرحسین من همیشه عاشق رنگ زدن دیوار بودم...

نزدیکم شد و بازومو تو دستش گرفت ... مظلوم نگام کرد و گفت :

_امیرحسین ... خواهـــــــــش ...

از حالت با مزش لبخند اومد رو لبام ... تند تند پلک زد و گفت :

_قبول کن دیگه ...

این بار بلند خندیدم که با لبخند گفت :

_قول می دم اگه خسته شدیم زنگ بزنیم کارگر بفرستن...

با خنده گفتم :

_خیلی خب قبوله ...

با ذوق جیغ زد و پرید تو هوا...تلفن رو گذاشتم روی اُپن... ازم فاصله گرفت و با ذوق دستاشو توی هم حلقه کرد و گفت :

_خب از کجا شروع کنیم ؟؟؟ آهان اول باید اینجا رو تمیز کنیم ... خب پس دو تا سطل می خوایم با طی ...


romangram.com | @romangram_com