#پایان_تلخ_پارت_294
دستمو ابراز احساسات کردم و کشیدمش عقب ... درو بستم و از خودم جداش کردم ... با لبخند نگاش کردم که مثل بچها با ذوق بالا پرید و گفت :
_عیدی من کو ؟؟
تک خنده ای از حرکاتش کردم و گفتم :
_تو اتاق ...
بدون اینکه چیزی بگه کفشای عروسکیشو از پاش در اورد و دوید سمت اتاق ... سری به تاسف تکون دادم و همونطور که می رفتم سمت پذیرایی بلند گفتم :
_تو هیچوقت بزرگ نمیشی !!!
بدون توجه به حرفم جیغ زد :
_آخ جــــــووون ...
خودمو انداختم رو کاناپه که عروسک به دست از اتاق اومد بیرون ... یه خرس تقریبا بزرگ که بزور توی بغلش جا شده بود ... با ذوق خرس سفیدو به خودش فشرد و گفت :
_وایی امیرحسین چه خوشگله ...
شالشو از سرش برداشت و انداخت روی دسته کاناپه ... چهارزانو نشست و خرسشو بغل گرفت و گفت :
_پذیرایی نمی کنی ؟؟
romangram.com | @romangram_com