#پایان_تلخ_پارت_293

اگه حتی حس می کنی تنهاترین آدم رو این زمینی

ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بندهاشه

اگه دنیا پشت هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه

اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه

اگه حتی حس می کنی تنهاترین آدم رو این زمینی

ولی یادت نره یکی اون بالا حواسش همیشه به بندهاشه

*

جرعه ای از چاییمو از توی فنجون توی دستم خوردم و نگاهی به تصویرش توی آیفون انداختم ... لبخندی زدم و دکمه آیفونو فشردم ... رفتم سمت پذیرایی و ولو شدم روی کاناپه ... پاهامو دراز کردم و جرعه ی دیگه ای از چاییم خورم ... کنترل ال ای دی رو از روی میز برداشتم و روشنش کردم ... زدم نکس وان و فنجونمو روی میز گذاشتم ... عسل از خونهِ ساکت بدش میومد ...

خونم تو یه ساختمون پنج طبقه بود که توی هر طبقه دو تا واحد قرار داشت ... و من واحد سمت چپ طبقه سوم بودم ... آسانسور دقیقا کنار واحد من بود و پله ها کنار واحد روبرویی ... یه خونه نسبتا بزرگ بود با نمای کاملا سفید ... یه خوابه بود اما اتاق خوابش بزرگ بود ... سرویس بهداشتی هم یه دونه داشت که اونم توی اتاق بود ... بیشتر فضای خونه به پذیرایی اختصاص داده شده بود ... یه آشپزخونه اُپن دلباز داشت ... چیدمانش ساده بود و در خورِ یه پسر مجرد ...

ساختشم ساده بود ... در که باز می شد یه راهرو تقریبا دومتری وصل می شد به پذیرایی ... پذیراییش اِل مانند بود و سمت چپ آشپزخونه قرار داشت و سمت راست اتاق خواب ... با صدای زنگ از فکر بیرون اومدم و از جا بلند شدم ... رفتم سمت در و از چشمی بیرونو نگاه کردم ... مثل همیشه شیک و اتو کشیده ... لبخند زدم و تو دلم گفتم :

_آخر با این خلوتای دو نفره کار دستت می دم ...

درو باز کردم که توی آ.غ.و.ش.م جا گرفت و با جیغ گفت:

_سال نو مبارک ...

romangram.com | @romangram_com