#پایان_تلخ_پارت_295

با خنده گفتم :

_تو که مهمون نیستی ...

با ذوق خندید و خرسشو به خودش فشرد ... تموم حرکاتشو دوست داشتم ... بهش نمیومد یه دختر بیست و چهار ساله باشه ... بیشتر شبیه دختر بچه ها بود ... سیبی از توی سبد میوه روی میز برداشتم و پرت کردم سمتش ... رو هوا گرفتش و گاز بزرگی بهش زد ... صدای تی وی رو زیاد کردم و دراز کشیدم روی کاناپه ... سیب دیگه ای برداشتم و مشغول خوردنش شدم ...

حس خوبیه ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده

واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده

حس خوبیه

با جیغ عسل چشم از تی وی گرفتم :

_امیرحسین !!

متعجب نگاش می کردم که با ذوق گفت :

_سفارشت رسید ...

ابروهام به حالت عادی برگشت و لبخند اومد رو لبام ... چیزیو پرت کرد سمتم که از صدای چرخشش تو هوا فهمیدم کلیده ... نیم خیز شدم و دو دستی تو هوا گرفتمش ... با خوشحالی نگاش می کردم که گفت :

_شیرینی منو بده ... زود !!

خندیدم و گفتم :

romangram.com | @romangram_com