#پایان_تلخ_پارت_290
مامان اشکاشو پاک کرد و با لبخند گفت :
_ممنون ...
بزور لبخند زدم و چشمامو به نشونه خواهش می کنم باز و بسته کردم ... از جام بلند شدم که مامان گفت :
_کجا ؟؟
در حالیکه به طرف اتاقم می رفتم گفتم :
_الان میام ...
ولی حتی یه لحظه کم نیار
آخه هیچ کاری نشد نداره
رفتم توی اتاقم و در کمدمو باز کردم ... ته مونده وسایلمو باید منتقل می کردم به خونه خودم ... دو تا جعبه ها رو برداشتم و رفتم بیرون ...
اگه دنیا پشت هم برات ساز مخالف زد غمت نباشه
اگه خسته شدی و حوصلت سر رفت و امیدت آخراشه
اگه حتی حس می کنی تنهاترین آدم رو این زمینی
romangram.com | @romangram_com