#پایان_تلخ_پارت_289
_امیر ؟؟؟
دستمو دور شونش حلقه کردم و گفتم :
_جونِ امیر ؟؟
اشکاش ریخت رو گونه هاش ... گفت :
_خونه سپهر ؟؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ... مامان علاقه زیادی به خونه ویلایی بابا داشت که بعد از مرگش مجبور شده بودم بفروشمش و مامان هم مخالفتی نکرده بود ... و من برای خوشحال کردنش رفتم سراغ مالک جدیدش و خونه رو ازش خریدم ... و البته با کمک پول فروش خونه ای که توش ساکن بودیم ... من که وسایلمو به خونه مجردیم منتقل کرده بودم و می موند وسایل مامان که دو هفته برای انتقالش وقت داشتیم ...
با صدای آهنگی که از تی وی پخش می شد اخمام رفت تو هم ...
انقد دور خودت خودت نچرخ
زمونه دورت می زنه
اینا بازیِ روزگاره
نه دست توئه نه دست منه
آخه فقط تو نیستی تو دنیا
که کارت گیر روزگاره
romangram.com | @romangram_com