#پایان_تلخ_پارت_287

دستشو دور شونه هلیا حلقه کرد و کشیدش تو بغلش و با چشمک بهش گفت :

_چطوره ؟؟؟

هلیا با خجالت لبخند زد و سرشو انداخت پایین که سروش گفت :

_بنده دارم پدر بچه ای میشم که مادرش عشقمه ...

مامان با ذوق گفت :

_راست می گی مامان ؟؟

سروش با ذوقی که تا به حال ازش ندیده بودم سرشو به نشونه مثبت تکون داد ... نیشم باز شد ... اما از حسرت تو دلم فقط خودم خبر داشتم ... مامان از جا بلند شد و هلیا رو بغل کرد و با ذوق گفت:

_الهی قربونش برم من ...

رو به سروش با لبخند گفتم :

_تبریک آقای پدر ...

سروش با لبخند دستشو روی شونم گذاشت ... مامان از هلیا جدا شد و رفت سمت سروش ... با ذوق بغلش کرد ... نگاه و گوشمو ازشون منحرف کردم و صفحه خاموش شده گوشیمو روشن کردم ... پسوردمو وارد کردم ... صفحه پیام باز بود ... جواب دادم :

_سال نوی توهم مبارک ... عیدی هم بهت میدم کوچولو...

سند رو که زدم گوشیو کنار پام گذاشتم ... جعبه کوچکی که توی جیب گرمکنم بودو در اوردم و گرفتم سمت مامان که داشت برامون میوه و آجیل می زاشت ... با لبخند گفتم :

romangram.com | @romangram_com