#پایان_تلخ_پارت_286


_تو با این قد و هیکل خجالت نمی کشی عیدی می خوای؟؟

سروش با انگشتاش ضربه ای به سرم زد و با اخم گفت :

_بگو ماشالا ...

هر سه خندیدیم ... سرمو از زیر دستش کشیدم بیرون که متعجب گفت :

_جدی جدی نمی خوای عیدی بدی ؟؟

ابروهامو بالا انداختم که دستشو به نشونه خاک تو سرت تکون داد و گفت :

_خجالت نمی کشی واقعا ؟؟ خیر سرت هنرمند این مملکتی ... دو روز دیگه تو رسانه ها پخش کنن یه عیدی به بقیه نمیدی آبروت میره ها ...

با خنده گفتم :

_الان تو نگران آبروی منی ؟؟

با خنده سرشو به نشونه مثبت تکون داد ... همه خندیدیم ... خوشحال بودم از اینکه کنار هم خوشیم و می خندیم ... و ناراحت از اینکه مونا نبود تا ببینه امیرش به کجا رسید ... جای خالیشو همیشه حس می کردم ... وجود عسل هم نتونسته بود مونا رو از فکرم بیرون کنه ... مونا عشق اولم بود و هیچوقت فراموش نمی شد ... و من نمی تونستم حسی که به مونا داشتمو به دختر دیگه ای داشته باشم ... عسل برام متفاوت تر از بقیه دخترا بود اما عاشقش نبودم ... شاید می تونستم بگم دوستش دارم ... دختر شیطونی بود و گاهی بدجور کنترلمو از دستم خارج می کرد و من بزور خودمو نگه می داشتم بهش دست نزنم ...

صدای سروش افکارمو بهم ریخت :

_حالا که این خسیس خان نمی خواد عیدی بده ... منو خانومم عیدی می دیم !!


romangram.com | @romangram_com