#پایان_تلخ_پارت_284
*
همزمان با بیرون رفتنم از در صدای مامان بلند شد :
_امیر مامان بیا دیگه ... الان سال تحویل می شه !!
با لبخند نگاهی به سروش و هلیا و مامان انداختم که دور سفره هفت سین نشسته بودن ... سروش با دیدنم گفت :
_بیا اومد خبرش ...
هلیا لبشو گاز گرفت و مشتی تو بازوی سروش کوبید و مامان چشم غره ای بهش رفت ... خندیدم و بین مامان و سروش نشستم ... صدای دعا از تلویزیون بلند شد :
_یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
همزمان با صدای شلیک توپ صدای آلارم اس ام اس گوشیم که توی جیب شلوار گرم کنم بود بلند شد ... تا مامان و هلیا و سروش مشغول رو بوسی و تبریک شدن گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و پسوردمو وارد کردم ... قفل گوشی که باز شد پیاممو باز کردم ... اسم عسل افتاد بالای صفحه ... ناخودآگاه لبخند زدم و پیامشو خوندم :
_یـــــوهووو ... سال نو مبارک ... من عیدی میــــخوام ...
romangram.com | @romangram_com