#پایان_تلخ_پارت_283

در عجب بودم از امیرحسین گند شانس بعیده همچین موقعیت تپلی ... سعی کردم خودمو کنترل کنم و جلوتر رفتم و خودکارو برداشتم و امضا کردم ...

*

پنج ماه بعد ...

روی تخت ایستادم و تابلو رو که عسل روزنامه های دورشو باز کرده بود گرفتم و آویزون کردم به میخ ... از تخت پریدم پایین و با لبخند کجی خیره شدم به عکس خودم که توی یه قاب دو در یک بالای تختم آویزون شده بود ... عسل با ذوق پرید بالا و گفت :

_وایی امیرحسین ... چه خوب شد !!

نگاهمو از عسل گرفتم و دوختم به عکسم ... با بالاتنه برهنه ایستاده بودم و فضای عکس نیمه تاریک بود ... موهای نسبتا بلند لختم بهم ریخته بود و از روی گردنم تا روی شکمم پر بود از اشکال لَبی که با رژ قرمز روی بدنم جا مونده بود ... با صدای عسل چشم از عکس گرفتم :

_هنوزم نمی خوای بگی کی واسه این عکس آمادت کرد ؟؟

خیره شدم به چشمای شیطونش که طعنه می زد به ب.و.س.ه های روی بدنم ... خندیدم و دستمو دور شونش حلقه کردم و گفتم :

_بگم که بری دخلشو بیاری ؟!

اخم کرد و مشت آرومی روی سینم کوبید و گفت :

_خیلی بدی امیرحسین ...

در حالیکه به طرف بیرون می رفتم دنبال خودم کشیدمش و با خنده گفتم :

_خیـــــلی ... حالا بیا بریم یه چایی چیزی درست کن بخوریم که خستگیمون در بره ...

romangram.com | @romangram_com