#پایان_تلخ_پارت_281
با صدای مامان دست از مشت زدن برداشتم :
_امیر مامان ... گوشیت ؟!
روی پله ها ایستاده بود و گوشیم که داشت زنگ می خورد دستش بود ... رفتم سمتش ، پایین پله ها ایستادم و دستکشامو در اوردم و دادم دست مامان ، گوشیو که گرفته بود سمتم ازش گرفتم و به شماره نگاه کردم ... بشیری بود ... با ابروهای بالا پریده تماسو وصل کردم :
_الو ؟؟
تا یه ساعت دیگه خودتو برسون سالن ... باید ببینمت ...
دهن باز کردم حرف بزنم که تماس قطع شد ... متعجب به صدای بوق ممتد گوش می کردم و نگام به روبروم بود ... مامان با تعجب گفت :
_امیر ؟؟ کی بود مامان ؟
به خودم اومدم و گوشیو از گوشم فاصله دادم ... دکمه قطع تماسو فشردم و گفتم :
_بشیری ...
پکر شد و گفت :
_دوباره باید بری ؟؟
لبخندی به روش زدم و پله ها رو رفتم بالا ... دستمو پشت گردنش گذاشتم و پیشونیشو بوسیدم ...
*
romangram.com | @romangram_com