#پایان_تلخ_پارت_278
_پشت سرم بیا ...
بدون حرف پشت سرش راه افتادم ... صدای تشویق اونقدر زیاد بود که باید برای حرف زدن داد می زدی تا به گوش برسه ... پشت سرش رفتم روی سِن ... با غرور چند تا دست زد و بعد یکی از دستاشو توی جیب شلوار خوش دوختش فرو برد و اون یکی دستشو روی لبِ کتش گذاشت ... اینجای کارو بهم نگفته بودن باید چیکار کنم ؟!
نمی دونستم باید چیکار کنم ... بشیری هم که نه اشاره ای نه هیچی ... با کنار رفتن بشیری و نگاه بی روحش فقط تونستم دستامو به دو طرف باز کنم و با لبخند کجی به جمعیت که با تحسین ایستاده بودن و تشویقم می کردن نگاه کنم ...
تموم سعیمو کردم نگاهم سمت دوربینا منحرف نشه ... با شنیدن صدای فلش یاد حرف عسل افتادم :
_وای امیرحسین فکر کن ... تو بشی مدلینگ بین المللی ... وای خدای من ... چه شود !! هر جا میری چیک چیک شروع می کنن ازت عکس بندازن ...
*
تا به خودم بیام پرید توی بغلم و دستاشو دور گردنم حلقه کرد ... با ذوق و صدای جیغی گفت :
_وای امیرحسین عالی بــــووودی !!!
از شوک بیرون اومدم و دستمو ابراز احساسات کردم ... با صدای مردی ازش جدا شدم :
_آقای نیک نژاد ؟؟
چرخیدم سمت صدا ... مرد خوش پوش میانسالی بود که هر چی فکر کردم نشناختمش ... عسل شالشو کشید جلو و کنارم ایستاد ... مرد با لبخند نزدیکم شد و دستشو دراز کرد سمتم و گفت :
_بشیری همیشه بهترینا رو انتخاب می کنه ...
romangram.com | @romangram_com