#پایان_تلخ_پارت_277
_از بین ده نفر تو به عنوان مدل اختصاصی من انتخاب شدی ... بعد از اتمام شو ، لباس مخصوص امشبو می پوشی و همراه من برای معرفی طراح روی صحنه میای ... دلم می خواد از انتخابم پشیمونم نکنی ... در اون صورت همه جوره تحت حمایت منی !! امشب شب مهمیه ، هم برای من ... هم برای تو ...
درو باز کرد و رفت بیرون ... با بسته شدن در نفس حبس شدمو نامحسوس آزاد کردم ... نگاهش اونقدر سرد و یخی بود که تموم اعتماد بنفستو زیر سوال می برد ... از جا بلند شدم و بدون اینکه با گریمور که داشت اتاق گریمو مرتب می کرد حرفی بزنم از اتاق خارج شدم ... من نفر آخر بودم ... پشت سر نه نفر ایستادم ... همه خوشتیپ و خوش قیافه بودن ... نگاهی به خودم انداختم ... مد لباس پاییز بود ... هفته دوم مهر بودیم و هوا رو به سردی می رفت ... یه جین تنگ که پایین پاچه هاش روی نیم بوتایی که پوشیده بودم جمع شده بود ...
با یه پلیور ساده و یه کت چرم با دکمه های استیل ... یه تیپ شیک و امروزی ... رنگ کت و کفشا قهوه ای سوخته بود و جین و پلیور سورمه ای ...
اونقدر محو خودم شده بودم که متوجه نشدم کی نفر اول رفت روی صحنه ... حرفای بشیری استرس انداخته بود به جونم ... زیر لب زمزمه کردم :
_آروم باش امیر ...
به ترتیب هر نه نفر رفتن و نوبت من شد ... سعی کردم خوب درسایی که ملیکا بهم داده بود رو مرور کنم ... یه دستمو توی جیب شلوار فرو کردم و دست دیگمو مشت کردم و کنارم نگه داشتم ، با سردترین نگاهی که از خودم سراغ داشتم راه افتادم و وارد صحنه شدم ... یه سکوی بزرگ سفید بود و دیگه هیچی ...
و تماشاچی های کله گنده ... نگاهمو به سیاهی روبروم که پشت سر تماشاچیا بود دوختم و محکم قدم برداشتم ... به آخر سِن که رسیدم مکث کردم ... سرمو کج کردم و نگاهمو به کفشام دوختم دست مشت شدمو بالا بردم و مابین سینه و شکمم گذاشتم ...
سفتی ماهیچه هام زیر دستم یه حس خوبو بهم تزریق کرد ... نباید میزاشتم مکثم طولانی بشه دستمو به حالت قبل برگردوندم و چرخیدم ... با همون قدمای محکم به طرف پشت صحنه راه افتادم از سِن که خارج شدم صدای تشویق تماشاچیا رو می شنیدم ... چشمامو بستم و نفسمو محکم فوت کردم بیرون ... هفت دقیقم شروع شده بود ... پنج شش نفر قبل منم داشتن با عجله لباسای بعدی رو می پوشیدن ... رفتم سمت چوب لباسی متحرک خودم ... لباسای بعدیو با لباسای تنم عوض کردم ... یه شلوار پارچه ای مشکی تنگ که از زانو به پایین راسته می شد ...
یه تی شرت سفید که آرم انحصاری بشیری به رنگ قرمز روش خودنمایی می کرد ... با یه سوئیشرت چرمی مشکی... و یه جفت کفش مردونه مشکی ... اکثر لباسا ساده بودن اما شیک و در عین حال مارک دار ... منتظر ایستادم تا نفر قبلی من بره ... چشمامو بستم و سعی کردم با آرامش تمرکز کنم و ژست جدیدمو توی ذهنم مرور کنم ... چشمامو باز کردم و دیدم که نفر قبلیم رفت ... دو تا دستامو توی جیبام فرو کردم و با مکث پشت سر نفر قبلی راه افتادم ...
همچنان با قدمایی محکم و نگاهی که به شدت سعی داشتم مغرور و سرد باشه ... نگاهم به سیاهی مطلق پشت سر تماشاچیا بود که به آخر سِن رسیدم ... ایستادم و یکی از دستامو از جیبم بیرون کشیدم و لبِ سوئیشرت رو کمی کشیدم سمت اون یکی لبه ...
باز دستمو توی جیبم فرو کردم و چرخیدم و با همون قدمای محکم از صحنه خارج شدم ... صدای تشویق تماشاچیا بیشتر شد ... همه نه نفر برای اینکه کارشون خوب تموم شده بود داشتن با خوشحالی بهم خسته نباشید می گفتن ... لبخندی بهشون زدم و رفتم سمت چوب لباسی متحرکم ... لباسای مخصوصی که گفته بود رو برداشتم و با لباسای تنم عوضشون کردم ... یه شلوار لی سورمه ای که رنگش بیش از اندازه خاص بود ... تنگ بود و زخمی ... یه جفت نیم بوت فیلی رنگ ، رنگ لباسا طوری بود که درست نمی تونستی تشخیص بدی دقیقا چه رنگیه و واقعا هم شیک بودن و به انتخاب بشیری برای انتخاب این لباسا به عنوان لباس مخصوص احسنت گفتم ...
بنداش رنگی بین خردلی و شکلاتی بود ... یه تی شرت که همرنگ بندای کفشا بود و روش آرم اختصاصی بشیری بود ... با یه کت اسپرت فیلی رنگ تک دکمه ای ... خودم که خیلی ازشون خوشم اومد ... با اومدن بشیری سر و صدای بچها خوابید ... بی توجه به بقیه که با چاپلوسی بهش خسته نباشید می گفتن اومد سمتم ... ناخوآگاه اخم کردم ... براندازم کرد ...
دقیق ... عیب جو ... و وقتی عیبی ندید فقط سرشو تکون داد و گفت :
romangram.com | @romangram_com