#پایان_تلخ_پارت_275

لبخند سروش پر رنگ تر شد ... نگاهی به بالاتنه ب.ر.ه.ن.م انداخت و گفت :

_آفرین به خودم ...

متعجب نگاش کردم که گفت :

_بیا ...

و خودش راه افتاد اون طرف سالن ... پشت سرش راه افتادم ... یه جای سالن سرتاسر آینه بود ... رو به روی آینه ها ایستاد و اشاره به تصویرم توی آینه کرد و گفت :

_ببین چی شدی !!

نگاهمو چرخوندم روی امیرحسین توی آینه ... از اون هیکل لاغر و پُر هیچ ردی باقی نمونده بود ... بازوهام پیچ در پیچ و عضله ای شده بود ... رگای دستم به شدت زده بود بیرون و به جذابیت دستام اضافه کرده بود ... سینه هام سفت و گرد شده بود و شکمم ... شش تیکه و عضله ای ... لبخند اومد رو لبام ... با غرور به خودم توی آینه خیره بودم که مشت سروش نشست روی سینم ... چون ناگهانی بود تکون خوردم و نیم قدم رفتم عقب ...

نگاش کردم ... داشت می خندید ... مشت دیگه ای توی سینم کوبید و گفت :

_وای پسر ... عجب کیفی می ده !!!

با خنده نگاش کردم که ضربه ی سومو محکم تر زد ... صدای آخم با خنده هام قاطی شد ... و دستم که رفت سمت سینم قهقهه سروشو به هوا برد ...

*

شش ماه مثل برق و باد گذشت ...

نگاهی به صورت اخموی گریمور انداختم که مشغول کارش بود ... یکی نبود بهش بگه آخه عزیز من تو که با این ابروهای نازک و صورت سفیدت جــــــیگر منی اخمت برا چیه دیگه !!! خندمو مهار کردم و به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم ... خوب شده بودم ، صورتم صاف و بی نقص بود ... هلالی کمرنگ زیر چشمم با کرم از بین رفته بود و ابروهام به کمک گریم کشیده تر نشون می دادن... گریمور که ازم فاصله گرفت و مشغول جمع و جور کردن وسایلش شد در اتاق گریم باز شد و آقای بشیری اومد داخل ... از توی آینه نگاش می کردم ... پشت سرم ایستاد، دست به سینه ... نگاهی با غرور بهم انداخت و با ابروی بالا پریده گفت :

romangram.com | @romangram_com