#پایان_تلخ_پارت_274
_پشمالو قیافته ...
خندید و از جا بلند شد ... وسایلشو جمع کرد و رفت سمت روشویی ... روی صندلی تاشو از حالت خوابیده در اومدم و نشستم ... سرمو خم کردم و نگاهی به پوست قرمز سینم انداختم ... نوازش گونه دست کشیدم روی سینم ... بدجوری درد گرفته بود ... صدای خندون ملیکا توجهمو جلب کرد :
_اوخی گوگولی دردت اومد ؟؟
نگاش کردم ... با اخم پامو بردم بالا و دستمو بردم سمت دمپایی و از پام درش اوردم ... پرت کردم سمت ملیکا که با خنده درو باز کرد و دوید بیرون ... و دمپایی به در بسته خورد و افتاد پایین ...
*
تردمیلو خاموش کردم و پریدم پایین ... حوله ای که دور گردنم بود رو برداشتم و عرق پیشونیمو خشک کردم ... بطری آب معدنیو که روی تشک وزنه بود بود برداشتم و درشو باز کردم ... اول کمی روی صورتم ریختم ... صورتم که خنک شد چشمامو بستم و یه نفس همشو سر کشیدم...
در بطریو بستم و پرتش کردم توی سطل زباله کنار سالن... با حولم صورتمو خشک کردم که حس کردم یکی نزدیکم شد ... سرمو چرخوندم که با نگاه تحسین آمیز سروش مواجه شدم ... با لبخند براندازم کرد و گفت :
_امیر رکابیتو در بیار ...
متعجب نگاش کردم که اخم کرد و زل زد تو چشمام ... حولمو از دور گردنم برداشتم و پرت کردم روی دسته تردمیل ... دستامو به لبه های رکابیم گرفتم و گفتم :
_باشه خب ... چرا می زنی ؟؟
لبخندی زد و من رکابی خاکستریمو کشیدم بالا و از تنم خارجش کردم ... دستامو به دو طرف باز کردم و گفتم :
_بفرما ... جوون مردمو لُ.خ.ت می کنی که نگاش کنی ؟؟
romangram.com | @romangram_com