#پایان_تلخ_پارت_271
_نه نه امیر ... خیلی قدماتو ساده بر میداری ... نگاهتم معمولی و بی روحه ...
سر جام ایستادم و گفتم :
_خب دیگه چجوری باید راه برم ؟؟
بعد با لودگی چند قدم با ناز برداشتم و گفتم :
_اینجوری خوبه ؟؟
زد زیر خنده ... بلند می خندید ... اونقدر خندید که از چشماش اشک میومد ... دستشو روی شکمش گذاشته بود و بی وقفه می خندید ... تک خنده ای کردم و گفتم :
_والا ...
چرخیدم و چند قدم رفتم عقب ... رو نقطه شروعِ فرضی ایستادم و دست به کمر نگاش می کردم که کی خنده هاش تموم میشه ... خوب که خنده هاشو کرد با چشمای اشکی نگام کرد و گلوشو صاف کرد ... با لبخندی که از لباش دور نمی شد گفت :
_از دست تو ... خب امیر ؟ شروع می کنیم ...
نزدیکم شد و کنارم ایستاد ... جدی گفت :
_قدماتو باید محکم برداری ... نگاهت خیره به یه نقطه باشه ... غرور باید از نگاهت پیدا باشه اونقدر نگاهت باید سرد باشه که از سردی نگاهت بیننده جذبت بشه ...
سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم و یه دستمو توی جیب شلوارم فرو بردم و دست دیگمو آزاد کنارم نگه داشتم ... همونجور که می گفت سعی کردم قدمامو محکم بردارم و نگاهمو سرد و مغرور به یه نقطه بدوزم ... قدم به قدم باهام همگام شد و نگاهش عیب جویانه سر تاپامو کاوید ... به نقطه پایانِ فرضی که نزدیک شدیم با تحسین گفت :
_عالیه امیر ... به نقطه پایان که رسیدی مکث می کنی و سرتو یکم کج می کنی ... به کفشات نگاه می کنی دست آزادتو مابین شکم و سینه ت میزاری ... دوباره سرتو صاف می کنی و به حالت قبل می چرخی و بر می گردی...
romangram.com | @romangram_com