#پایان_تلخ_پارت_269
_خوشبختم عزیزم ... ممنون
مامان و سروش از هم جدا شدن و مامان اشکای شوقشو پاک کرد و رفت سمت هلیا ... در حالیکه آغوششو بروش باز کرده بود گفت :
_قربونت برم چقدر ماه شدی ...
هلیا با ذوق مامانو بغل کرد و مشغول حرف زدن شدن ... دستمو رو شونه سروش گذاشتم و گفتم :
_مبارکت باشه داداش ...
سروش با لبخند بغلم کرد و گفت :
_ایشالا عروسی خودت چلغوز ...
خندیدم و ازش فاصله گرفتم ... مامان و عسل هدیه شونو به هلیا دادن و هلیا با لبخند تشکر می کرد!
مامان هنوز مشغول حرف زدن با هلیا بود که عسل نزدیکمون شد و رو به سروش گفت :
_تبریک می گم آقای نیک نژاد ...
سروش ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ممنون ... خوش اومدید ...
عسل دستشو دور بازوم حلقه کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com