#پایان_تلخ_پارت_268


مهمونای خودی نزدیکشون شدن و باهاشون روبوسی کردن و تبریک گفتن ... بقیه هم مشغول رقصیدن و پذیرایی از خودشون شدن ... ما سه تا هم نشستیم ... زن عمو و عمو با سروش و هلیا روبوسی کردن ... نگام زوم سروش بود که چطور سرد با پدرش دست داد و در جواب تبریکش فقط سرشو تکون داد ... زن عمو هم وقتی خواست بغلش کنه با بی میلی خم شد و زن عمو با ذوق پسرشو بغل کرد و بوسید ... در جواب تبریکش با لبخندی زوری سرشو تکون داد ... نگاهمو چرخوندم سمت مامان و عسل و گفتم :

_بریم تبریک بگیم ؟؟

عسل با لبخند شونه ای بالا انداخت و به مامان اشاره کرد... مامان با لبخند سرشو به نشونه مثبت تکون داد و هر سه از جا بلند شدیم و به طرفشون رفتیم ... عمو و زن عمو ازشون دور شده بودن و سروش و هلیا هم روی مبل کنار هم نشسته بودن و حرف می زدن ... واقعا بهم میومدن ... لبخندی رو لبام جا گرفت ...

سروش یه کت و شلوار کرمی پوشیده بود با بلوز و کراوات سفید ... فوق العاده شده بود ... نزدیکشون که شدیم متوجهمون شدن و از جاشون بلند شدن ... مامان با ذوق رو به سروش گفت :

_الهی قربونت برم ... چقدر خوشتیپ شدی !!!

نیش سروش باز شد و هلیا با لذت نگاش کرد ... مامان دستاشو به دو طرف باز کرد و سروش مامانو کشید تو بغلش ... در گوش هم حرف می زدن و ما هیچی نمی شنیدیم تو اون سر و صدا ... رو به هلیا گفتم :

_تبریک می گم زن داداش ...

هلیا با لبخند نگام کرد و گفت :

_ممنون امیر جان ...

دستمو پشت کمر عسل گذاشتم و هلش دادم جلو ... هلیا کنجکاو نگاش کرد و عسل با لبخند دستشو دراز کرد سمت هلیا و گفت :

_تبریک می گم عزیزم ... من عسلم ، دوست امیرحسین ...

هلیا با خوشرویی دست عسلو فشرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com