#پایان_تلخ_پارت_267
ابروهاش پرید بالا و متعجب نگام کرد و گفت :
_پس چرا گفتی برقصیم ؟؟
چشمکی زدم و گفتم :
_من بلد نیستم ، تو که بلدی !!
با خنده مشتی توی بازوم کوبید و گفت :
_حالا سعیتو بکن ... دوست دارم باهام برقصی ...
اخم کمرنگی کردم و گفتم :
_از ر.ق.ص خوشم نمیاد ...
لبخندی زد و چیزی نگفت ... مشغول رقصش شد ... با ناز جلوم می رقصید و من با لبخند خیره به اندام ظریف و انعطاف پذیرش بودم ... دستشو گرفت سمتم ... منظورشو نفهمیدم ... دست از دست زدن برداشتم و دستشو گرفتم ... دستمو با دستش برد بالا سرش و چرخید ... با ر.ق.ص دورم چرخید و پشت سرم ایستاد ... شونشو به کمرم چسبوند و در همون حال می رقصید ... سرمو کمی چرخوندم تا بتونم ببینمش ... نیمرخش سمت من بود و داشت با لبخند نگام می کرد ... نفسای گرمش می خورد توی صورتم ... با چشمای خمار نگاش کردم که خندید ... خنده ای که باعث شد لبخند بزنم ... ازم فاصله گرفت و دوباره چرخید ... جلوم ایستاد و به رقصش ادامه داد ... باز شروع کردم به دست زدن و سعی کردم به خودم بیام ... با تموم تلاشم سعی داشتم نگام به شونه های سفیدش نیفته ...
آهنگ که تموم شد با چشمای وحشیش زل زد توی چشمام... محو چشماش شدم... صدای دست و شوت و جیغ باعث شد یادم بیاد کجاییم ... سرمو بلند کردم و با تعجب به اطرافم نگاه کردم که همه نگاهاشون میخ ما شده بود و داشتن با تحسین تشویقمون می کردن ... عسل ازم فاصله گرفت... لبخندی به جمعیت زدم و به طرف میزمون راه افتادم ... عسل هم با سری پایین افتاده از خجالت پشت سرم اومد ... سر جای قبلیم نشستم و با نگاه ناراحت و سرزنشگر مامان رو به رو شدم ... طاقت این نگاهشو نداشتم ... سرمو پایین انداختم و عسل هم سر جاش نشست ...
بالاخره نگاها از رومون برداشته شد و همه باز مشغول رقصیدن با آهنگ جدید شدن ... نگام به جمعیت وسط پیست بود که یهو همشون دست از رقصیدن برداشتن و خیره به در سالن دست می زدن ... کساییم که نشسته بودن از جا بلند شدن و شروع کردن به دست زدن و جیغ زدن و شوت زدن ... به در سالن نگاه کردم ... سروش و هلیا وارد شدن ... با لبخند از جام بلند شدم و همونطور که دست می زدم گفتم :
_اومدن ...
اما اونقدر سر و صدا زیاد بود که خودمم صدای خودمو نشنیدم ... مامان و عسل هم از جا بلند شدن و شروع به دست زدن کردن ... نگام به سروش بود که چطور با لبخند جواب تبریک مهمونا رو می داد و هلیا کنار سروش در حالیکه دستش دور بازوش حلقه شده بود قدم بر می داشت ... شنل روی سرش همه جای صورتشو پوشونده بود ... به جایگاه که رسیدن جلوی مبلای مخصوص عروس و داماد ایستادن و سروش شنل هلیا رو باز کرد و از روی سرش برداشت ... انداخت رو دسته مبل و با لبخند نگاش کرد ...
romangram.com | @romangram_com