#پایان_تلخ_پارت_266
عسل دستشو پس کشید و در حالیکه اشاره به صندلی مامان می کرد گفت :
_بفرمائید خواهش می کنم ...
مامان با لبخند نشست ... عسل هم صندلی کناریش نشست ... صندلی کناری عسلو کشیدم بیرون و نشستم ... مامان نگاهشو دوخت به من ... نگاهی که هزار معنی داشت ... تعجب ، نگرانی ، دلخوری ... شونه ای بالا انداختم و به جمعیت ر.ق.ص.ن.د.ه چشم دوختم ...
سرمو چرخوندم سمت عسل و خواستم حرف بزنم که دهنم همونطوری خشکید ... تا حالا با اینجور لباسا ندیده بودمش ... متوجه نگاهم نشد چون داشت شالشو از روی موهاش بر می داشت ... یه لباس بلند دکلته آبی نفتی که حسابی به پوست سفیدش میومد ... و گردنبند طلا سفید ظریفی که به گردنش آویزون بود ... پلاکش یه قلب ساده بود اما درخششِ روی سینه سفیدش چشم هر کسی رو خیره می کرد ... موهای مشکیشو کامل بالا سرش جمع کرده بود ... با نگاهش به خودم اومدم ... یادم رفت چی می خواستم بگم ... اون حس توی وجودم قوی تر شد ...
بلند جوری که تو اون صدای بلند بشنوه چی می گم گفتم:
_بریم برقصیم ؟!
با لبخند دور از چشم مامان چشمکی برام زد که لبخند بزرگی رو لبام نشست ... از جا بلند شدم و دستمو دراز کردم سمتش ... دست ظریف و سفیدشو توی دستم گذاشت و با نازی که همیشه توی حرکاتش بود از جا بلند شد ... رو به مامان گفت :
_با اجازتون ...
مامان که فکر کنم حسابی ازم ناراحت و عصبی بود فقط با لبخند سری برای عسل تکون داد ... دستشو کشیدم و رفتیم وسط ... دستشو رها کردم و صاف ایستادم ... عسل هماهنگ با موزیک شادی که پخش می شد کمرشو تکون داد ... و من شروع به دست زدن کردم ... سرشو نزدیک گوشم اورد ، سرمو کمی خم کردم تا راحت بتونه حرف بزنه ، گفت :
_پس چرا نمی رقصی ؟؟؟
ازم فاصله گرفت و منتظر جواب نگام کرد ... سرمو صاف کردم و با خنده گفتم :
_بلد نیستم ...
romangram.com | @romangram_com