#پایان_تلخ_پارت_265

_اگه پیاده نشی مجبورم دروغمو با یه دختر دیگه تبدیل به حقیقت کنما !!!

اخمش باز شد و متعجب نگام کرد ... چشمای خاکستری درشتشو دوخت توی چشمام ... چشماش برق می زد ... اونقدر که باعث شد لبخند بزنم ... انگار توی چشمام دنبال صدق گفتم می گشت ... وقتی مطمئن شد دروغ گفتم با صدایی خوشحال گفت :

_وای امیرحسین عاشقتم ...

ازش فاصله گرفتم و سعی کردم لبخند بشونم رو لبام ... دستامو تو جیب شلوارم فرو کردم و منتظر شدم پیاده بشه ... شیشه ماشینو داد بالا و پیاده شد ... دستی به لباس بلندش کشید و در ماشینو بست ... دزدگیرشو زد و سوئیچشو انداخت توی کیف دستیش ... کیف دستیشو گرفت توی دست راستش و دست چپشو دور بازوم حلقه کرد ... مخالفت نکردم ... مگه مهم بود کار خلاف شرع می کنم !؟ مگه مهم بود خدا گفته بود دست زدن به نامحرم گناهه ؟؟ وقتی خدا رو نداشتم اجرای دستوراتش چه اهمیتی داشت ؟؟ خدایی که تا تونست بلا سرم اورد و من مثل کبک سرمو کرده بودم زیر برف و می گفتم :

_خدایا بازم شکرت ...

شکرِ چی ؟؟ شکر اینکه بدبختم کردی ؟ شکر اینکه بابامو گرفتی ؟؟ شکر اینکه عاشقم کردی و جلو چشمام ازم گرفتیش ؟؟ شکر اینکه نفسشو بریدی ؟؟ مگه چه گناهی کرده بودم که اون همه مجازات حقم بود ؟؟ روا نبود من مثل مرغ سر کنده بال بال بزنم برای پول ، برای رسیدن به کسی که دوستش دارم و یکی مثل مهرداد دغدغه هر روزش عوض کردن دوست دخترای رنگ و وارنگش باشه... یه عمر پامو از گلیمم درازتر نکردم ، به دختری به چشم بد نگاه نکردم ، با دل کسی بازی نکردم ، دل کسیو نشکوندم ، احترام بزرگترو داشتم ، عبادتم به جا بود ، هر چی سرم اومد کفر نگفتم ، گله نکردم گفتم شکرت ... که این بشه عاقبتم ؟؟ ولی مهردادی که هر کاری بگی ازش بر می اومد مثل شاهزاده ها زندگی کنه و من بمونم همون آس و پاسی که بودم ؟؟ پس عوض می شم ... می شم یکی عین مهرداد ... انگار خدا هوای اونو بیشتر از من داشت ... اما دیگه حمایتشو نمی خواستم ... بهش ثابت می کنم که من بدون کمک اونم می تونم ...

اونقدر تو افکارم غرق بودم که نفهمیدم کی وارد حیاط تالار شدیم ... از پله ها بالا رفتیم ... صدای موزیک بلندتر شد ... وارد سالن اصلی شدیم ... اکثرا مشغول ر**ق*ص بودن ... مامان سرجاش نشسته بود و عمو و زن عمو همچنان مشغول خوش آمد گویی از مهمونا ...

به میز مامان که رسیدیم ، مامان با تعجب نگام کرد ... نگاش سُر خورد روی بازوی من و دست حلقه شده ی عسل دورش ... بی توجه به نگاه متعجبش گفتم :

_مامان ، ایشون عسل خواهر عرشیا هستن ... و البته دوست من که خیلی بهم این مدت کمک کرد ...

مامان آروم از جاش بلند شد ... عسل ازم فاصله گرفت و رفت سمت مامان ... دستشو دراز کرد سمتش و گفت :

_سلام خانوم ، خیلی خوشحالم می بینمتون ...

مامان سعی کرد به خودش بیاد ، با لبخند دست عسلو بین دستش گرفت و گفت :

_سلام عزیزم ... منم همینطور !!

romangram.com | @romangram_com