#پایان_تلخ_پارت_264


اخماش در هم شد ... نگاشو ازم گرفت و گفت :

_خب برو با همون دختر خوشگله ب.ر.ق.ص دیگه چرا خواستی من دنبالت بیام ؟!

خندیدم و گفتم :

_حسودی می کنی !!

اخمش غلیظ تر شد ... صاف ایستادم و بلند تر خندیدم... نمی تونستم حسی که به مونا داشتم رو به این دختر یا حتی دختر دیگه ای داشته باشم اما خب نسبت بهش بی میلم نبودم ... حسی که به مونا داشتم زمین تا آسمون با حسم به عسل فرق داشت ... یه قطره اشک مونا دیوونم می کرد اما اگه عسل گریه می کرد دلم می سوخت ... وقتی مونا رو می دیدم دوست داشتم فقط تو آ.غ.و.ش.م بگیرمش و آروم بشم اما وقتی عسلو می دیدم ناخودآگاه ذهنم به بدن خوش فرمش منحرف می شد و دوست داشتم با اون ر.ا.ب.ط.ه رو تجربه کنم ...

نسبت به هیچکس دیگه حتی مونا هم این کششو نداشتم... اگه امیرحسین سابق بودم از عسل دوری می کردم ، نگاهمو ازش می گرفتم ، سعی می کردم بهش فکر نکنم ... اما برای این امیرحسین دیگه این چیزا مهم نبود... صداش منو از فکر بیرون کشید :

_هیچم حسودی نکردم ...

با خنده گفتم :

_معلومه ...

سرشو پایین انداخت که با لبخند گفتم :

_خیلی خب حسود خانوم ، پیاده شو بریم داخل الان دیگه عروس و داماد پیداشون می شه ...

چیزی نگفت و به ناخنای بلند لاک زده دستش ور رفت ... سرمو نزدیک گوشش بردم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com