#پایان_تلخ_پارت_262


_ممنون پسرم ... چقدر عوض شدی !!

لبخندی زدم و چیزی نگفتم ... مامان و زن عمو بعد از تبریک و روبوسی از هم جدا شدن ... مامان رو به عمو تبریک گفت و زن عمو برای اینکه صداش تو اون صدای بلند به گوشمون برسه بلند و با تعجب گفت :

_امیرحسین خودتی ؟؟؟

خندیدم که لبخند زد و گفت :

_چقدر عوض شدی عزیزم ...

لبخندی به صورت آرایش شدش زدم که دو تا دستاشو رو بازوهام گذاشت ... مامان متعجب نگام کرد ... به چشم خودش دیده بود که همیشه دست زنای نامحرمو جز خودش و مونا رو پس می زدم اما حالا ریلکس ایستاده بودم و کاری نمی کردم ... زن عمو دستاشو از روی بازوهام جدا کرد و گفت :

_بفرمائید ... از خودتون پذیرایی کنین ... خیلی خوش اومدین !!

مامان با لبخند ممنونی گفت و ازشون فاصله گرفت ... پشت سرش راه افتادم ، پشت یکی از میزا نزدیک به جایگاه عروس و داماد نشست ... صندلی کنارش نشستم و چشم دوختم به جمعیت وسط پیست ر.ق.ص ... بیشترشون دختر پسرای جوون بودن ... که همه از اقوام زن عمو بودن ... پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم خارج از کشور زندگی می کردن و زیاد اهل بچه داری نبودن ... از اونجایی هم که جز عمو سهراب ، عمو یا عمه ی دیگه ای نداشتم فامیلای پدری سروش می شدیم منو مامان ...

یه عده از مهموناشونم نمی شناختم که احتمال دادم از اقوام هلیا باشن ... خدمتکار دو تا بشقاب میوه روی میز منو مامان گذاشت و ازمون دور شد ... گوشیمو از جیب کتم در اوردم که دیدم دو تا پیام خونده نشده دارم ... بازشون کردم ، دوتاش از عسل بود ... یکیش مربوط به چهل دقیقه پیش بود :

_نیم ساعت دیگه اونجام ...

و دومی مربوط به سه چهار دقیقه پیش :

_من رسیدم ...


romangram.com | @romangram_com