#پایان_تلخ_پارت_260


_ممنون ...

گوشیو روی دستگاه گذاشتم که مامان از اتاقش بیرون اومد ... با لبخند نگاش کردم ... قطعا اگه بابا بود کلی با دیدنش توی اون آرایش ملایم و لباسای شیکش لذت می برد ... مامان با ذوق براندازم کرد و زیر لب گفت :

_خدا بیامرزت سپهر ...

اومد سمتم ... دستاشو روی بازوهام گذاشت و با لبخند و چشمای اشکی گفت :

_چقدر بهت میان ...

لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین ... با صدای بوق ماشین به خودمون اومدیم ... با عجله در حالیکه به طرف در می رفتم گفتم :

_بدو ماشین اومد ...

مامان پشت سرم راه افتاد ... کفشای مردونه قهوه ای بابا رو پوشیدم و از پله ها پایین رفتم ... رفتم سمت در و بازش کردم ... ماشین آژانس جلوی در منتظر بود ... در سمت شاگردو باز کردم و سوار شدم ... در حالیکه لبه های کتو مرتب می کردم گفت :

_آقا سلام علیکم ...

راننده که مرد مسن و جا افتاده ای بود با خوشرویی گفت:

_سلام پسرم ...

مامان از خونه بیرون اومد و درو بست ... در عقبو باز کرد و سوار شد ... آروم گفت :


romangram.com | @romangram_com