#پایان_تلخ_پارت_259

شونه ای بالا انداخت و گفت :

_منم درست نمی دونم تمرین چیه !! اما باید اصول اولیه مدلینگ شدنو یاد بگیری ...

سری به نشونه تایید تکون دادم و فنجونمو برداشتم و بردم سمت لبم ... جرعه اولو نوشیدم و با خودم فکر کردم پس باید برم تو کار استعفا از فروشندگی ...

*

نگاه آخرو به خودم توی آینه انداختم ... کت و شلوار بابا رو پوشیده بودم ... رنگشون قهوه ای سوخته بود و به شدت تنگ ... حالا که دیگه اندامم از اون لاغری قبل در اومده بود بهتر توی تنم نشسته بودن ... یه بلوز کرمی زیرش پوشیده بودم با کراوات شکلاتی رنگ ... موهامم مثل همیشه با ژل کج رو به بالا زده بودم و صورتمم صاف و سه تیغ شده بود ... چشمکی به خودم زدم و راضی از تیپم چشم از آینه گرفتم ...

ساعتمو دور مچم بستم ... دسته کلید و گوشی و کیف پولمو توی جیب کت گذاشتم و عطرمو روی خودم خالی کردم ... از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاق مامان ... تقه ای به در اتاقش زدم و گفتم :

_بدو مامان دیر شد ... هدیه شونم یادت نره بیاری ...

صدای مامانو از توی اتاق شنیدم :

_الان میام پسرم ... باشه حواسم هست !! زنگ بزن آژانس الان میام ...

رفتم سمت تلفن که گوشه پذیرایی روی یه میز چوبی کوچک قرار داشت ... شماره آژانسو گرفتم و منتظر موندم ... بعد از دو سه تا بوق منشی جواب داد :

_آژانس بفرمائید ...

_برای اشتراک 149 یه ماشین می خواستم ...

_تا پنج دقیقه ماشین میرسه خدمتتون ...

romangram.com | @romangram_com