#پایان_تلخ_پارت_258
لبخندی زدم و گفتم :
_مربیم پسر عمومه که امشب جشن عروسیشه ...
خوشحال گفت :
_یعنی می خوای منم باهات بیام ؟؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_نمی خوای بیای ؟؟
با ذوق دستاشو بهم کوبید و گفت :
_معلومه که میام ...
گارسون نزدیکمون شد ، با سینی چاییش ... دیگه بدون اینکه ازمون سفارش بگیره می دونست چی می خوریم ... فنجونای مخصوص رو روی میز چید و بدون حرف با سینی خالی ازمون دور شد ... عسل دستاشو دور فنجونش حلقه کرد و گفت :
_امیرحسین دو هفته دیگه باید بری برای تمرین ...
متعجب گفتم :
_تمرین چی ؟؟
romangram.com | @romangram_com