#پایان_تلخ_پارت_252
با اخم گفت :
_خواهر عرشیا ؟؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم ... گفتم :
_همون که تو مراسم مونا همش مواظبم بود ...
با یادآوری مراسم مونا اخمام در هم شد ... سروش سری به نشونه فهمیدن تکون داد و حرفی نزد !
*
با نفس نفس وزنه رو ، گذاشتم روی پایه و بریده بریده در حالیکه غرق عرق بودم گفتم :
_سروش بسه بابا ... نفسم ... بند ... اومد !!
خندید و گفت :
_امیر ده تا دیگه بزنی تمومه ...
نفسمو محکم فوت کردم بیرون ... وزنه رو از روی پایه برداشتم و دوباره شروع کردم ... پشت بازوهام درد گرفته بود ... منقبض شدنشو راحت حس می کردم ... من می زدم و سروش می شمرد :
_یک ... دو ... سه ... عالیه ادامه بده ، چهار ... پنج ... شش ... هفت ... خوبه !! هشت ... نه ... ده ...
romangram.com | @romangram_com